مرا بی خویشتن از پیش جراح برون بردند و بر بستر نهادند
ز خون پاک گمنامان شهرم رهی آهسته بر شریان نهادند
چو با خویش آمدم پیرامن من زموجودات عرشی محفلی بود
پری بودند انان یا فرشته نمی دانم ولی باغ گلی بود
وجودم چون بخاری نرم و بی وزن به دنیای دگر پرواز میکرد
وز آن دنیای رویایی شبانگآه برون میرفت و چشمی باز میکرد
دگر ره زان پریزادان قدسی بهاری نو جهانی تازه دیدم
از آن شیرین پرستاران زیبا عنایت های بی اندازه دیدم
یکی با لطف و مهری مادرانه بساط رنج وغم را در نوشتی
فشار خون –شمار نبض ودم را یکی سنجیده در دفتر نوشتی
اگر گویم که آن خوبان فرشته اند فرشته در لباس آدمی نیست
وگر خوانم بشر این حوریان را بشر با این مروت در زمین نیست
همانا در گل این خوش خصالان فروغی خاص از نور خدایی است
سراسر آدمی زادند اما میان آدم و آدم جدایی است
********
سخن کوته که این حوری سرشتان فداکاران همنوعان خویشند
فداکاری کلامی نا رسا بود که اینان معنیی از گفته بیشند
***********
پژ مان بختیاری
+
نوشته شده در شنبه
1386/12/18ساعت 18:2  توسط عباس بحرینی بروجنی
|